![]() |
![]() |
|
| ما تو این کهنه خراب دو روزه مهمونیم |
|
نوشته های پیشین
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تا نگاه می کنی وقت رفتن است...
ای دریغ و درد... همیشه چه زود دیر میشود... حرفهایی هست برای گفتن..که اگر گوش نبود نمی گوییم....و حرف هایی هست برای نگفتن...حرف هایی که هرگر سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت ...زیبا و اهورایی همین هایند.... و سرمایه ی ماورایی هر کسی .... به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد... حرف های بی تاب و طاقت فرسا ، که همچون زبانه های بی قرار آتشند ، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند. کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند... اینان همواره در جستجوی "مخاطب" خویشند ، اگر یافتند....یافته می شوند.....!!! و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند....و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند. و اگر او را گم کردند ..... روح را از درون به آتش می کشند ... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت...... از خود می پرسم به کدام خوشبختی ، کدام رنج ، به کدام یک از آنهایی که دلیل زندگی ام بوده اند و بی بودنشان دوام آورده ام خواهم پیوست ؟؟ از کجا باید شروع کرد؟؟از زندگی آنها که رفته اند جز از دل من ، یا آنها که مانده اند ، اما در دنیایی تنها ، دور از هم ، جدا از هم... آیا ما آگاهی از آنچه رنجمان می دهد و آنچه دلیل فریادهایمان می شود داریم ؟؟ فریاد های فرو خفته ای که جایی برای خالی شدن پیدا نمی کنند ، یک عمر در سینه می مانند و سپس بی صدا محو و خاموش می شوند و کسی هرگز پی نمی برد که آنها چه بودند و با ما چه کردند؟؟؟ من آیا می توانم جوابی برای آنها بیابم؟؟؟..... اما من !!! چه درد آور است از من سخن گفتن ..!!! همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر ، بر سینه ی تافته ی این کویر ، افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان ، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام ، برگیرد ؟؟؟ .... ........ !!! |
|
RSS
|