این بار آمدم نه برای سلامی دوباره
و شاید نه برای بدرود ...
تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم
راهی به رهایی میجستم...
كدام راه؟
نمیدانستم...
اکنون ایستادم ..
ایستادم به انتظار جاده ای که پایانش ناپیداست..
شاید کمی خسته...شاید کمی تنها...
اما نه..
اینبار به تباهی نمی نگرم...
اینبار تنها نیستم...
می دانم...وجودت را...
بودنت را می دانم..
کجای این راه ایستادی تا دوباره بگیری
تمامی آن چه را که به من تعلق دارد؟
کنار آن تک درخت پیردر میان این کویر؟
یا کنار آن کوه بلند ؟
در کدامین جاده به انتظار دستانی سرد نشسته ای؟
من اما....
کجای این جاده ایستادم؟
می دانم...بودنم را می دانم..
از پیچ و تاب شب های گره خورده ای می آیم..
از کمی بودن...
بودنی با رویش این ساقه ها ...
که اگر نبود...نمیدانم...
در کدامین چاه...
در کدامین گور...
اکنون آرمیده بودم....!
ازسفری به انتهای شب باز میگردم..
شبهای پر التهاب رسیدن ....
رسیدنی به اوج...به شور..به نور..
بدرود شبهای سرد و تاریک
بدرود بر شما که دیگر شبهایم چون خورشید می درخشند...
بدرود مسیر خاک گرفته ی بی پایان
بدرود که دیگر مسیر من چون خیسی چشمانم بارانی است..
بدرود به تمام خاطرات کهنه ام
که بوی غروبی تلخ در سراسرش نهفته است..
یک لحظه ..
لحظه ی یک اوج..
تمام هستی ام گرفته شد...
با تو بدرود می گویم ای تندیس انتظار من ....
من رسیده ام به اوج خود..
به لحظه ی پریدنم...
می گشایم پر را..
تا رسم به مستی ام..
به هستی ام..
زندگی از آن ماست...
ای سپیده ی نیاز من....
تمام شد.....
یا حق
