نه ، نمی گویم تمام معنی خود را به تو و نمی گویم کتاب لحظه هایم معنی تکرار تنهایی ام است و تو ... چیزی مپرس از اینکه شب هایم چرا اینقدر سرد و تیره است مپرس از انتهای قلبی یخ زده که من هرگز نخواهم گفت در آنجا چه باقی مانده است باز دوباره سلام گرچه در اوج خداحافظی ام باز دوباره سلام بهار تازه نزدیک است و فردا رویش لبخند ماست چرا با تو نباید خنده را تفسیر دیگر کرد ؟ چرا باید میانه را به دل تنگی سپرد ؟ یا باید برای حرف های تازه دنبال بهانه گشت ؟ چرا بی اعتنا باید به احساس تر باران خیال جاده ها را کشت و تنها گفت از بی رحمی پایان ؟ من از یک چیز می ترسم از اینکه در ته فرسودگی هایی که می پوسند دچار ازدحام خاطراتی کهنه هجوم لشگر " من چه ساده بودم " ها شویم یا از اینکه بگویی یا بگویم از میان حرف هامان ابتدایی نیست تنها هرچه می گوییم از سمت نهایت ها ست باز دوباره سلام زمان ،وقتی برای گفتن بسیار در دل های من یا تو زمین جایی برای ما شدن ها نیست بیا تنها فقط تنهایی ات را باز گو " کمی آهسته تر تا خوب دریابم " که تقسیم میان ما فقط از جنس تنهایی ست بهار تازه نزدیک است کمی باور فقط باید غرور سنگ پابرجا ست ولی یک کوشش آبی توان دارد که قلب سنگ بشکافد زمین خشک محتاج است ابر بی منت، ولی باران برایش هدیه می آرد کمی باور فقط باید برای این همه بارش برای مستی از پرواز در اوج سپیدی ها گوش کن ... هر جا سلامی ساده ای از جنس تنهایی ست...چشم بگشا هر کجا یک سفره گسترده ،در او نان و پنیر و مهربانی است صبر کن ... هر جا که باشی آسمان میعادگاه چشم های بی شماری جستجو کن ! هر کجا هر چهره ای معنای حسی جاودانی است کمی باور فقط باید کمی باور...
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 21:30 توسط ریحانه
|
تا نگاه می کنی وقت رفتن است... ای دریغ و درد... همیشه چه زود دیر میشود...
حرفهایی هست برای گفتن..که اگر گوش نبود نمی گوییم....و حرف هایی هست برای نگفتن...حرف هایی که هرگر سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت ...زیبا و اهورایی همین هایند.... و سرمایه ی ماورایی هر کسی .... به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد... حرف های بی تاب و طاقت فرسا ، که همچون زبانه های بی قرار آتشند ، و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند. کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند... اینان همواره در جستجوی "مخاطب" خویشند ، اگر یافتند....یافته می شوند.....!!! و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند....و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند. و اگر او را گم کردند ..... روح را از درون به آتش می کشند ... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت......
از خود می پرسم به کدام خوشبختی ، کدام رنج ، به کدام یک از آنهایی که دلیل زندگی ام بوده اند و بی بودنشان دوام آورده ام خواهم پیوست ؟؟ از کجا باید شروع کرد؟؟از زندگی آنها که رفته اند جز از دل من ، یا آنها که مانده اند ، اما در دنیایی تنها ، دور از هم ، جدا از هم... آیا ما آگاهی از آنچه رنجمان می دهد و آنچه دلیل فریادهایمان می شود داریم ؟؟ فریاد های فرو خفته ای که جایی برای خالی شدن پیدا نمی کنند ، یک عمر در سینه می مانند و سپس بی صدا محو و خاموش می شوند و کسی هرگز پی نمی برد که آنها چه بودند و با ما چه کردند؟؟؟ من آیا می توانم جوابی برای آنها بیابم؟؟؟..... اما من !!! چه درد آور است از من سخن گفتن ..!!! همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر ، بر سینه ی تافته ی این کویر ، افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان ، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام ، برگیرد ؟؟؟ .... ........ !!!