تبليغاتX

در برابر خدا

 

باور نمی کنم...

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد...

یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل شده است...

و لحظات چنان به سختی و سنگینی ،

بر من گام می نهند و دیر می گذرند

که احساس می کنم خفه می شوم...

هیچ نمی دانم چرا؟؟؟

اما می دانم..

کس دیگری به درون من پا گذاشته است..

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم ،

در خودم بیارامم...

از "بودن" خویش بزرگ تر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند .

این کفش تنگ و بی تابی فرار ... !

عشق آن سفر بزرگ ... !

اوه..چه می کشم !

چه خیال انگیز و جان بخش است..

                                                       " این جا نبودن" !!!

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 20:0  توسط ریحانه  |