اما.....نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نیز "باشم و زندگی کنم" .
نه ، باشم و زنده بمانم.
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم.
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش ...
خاموش می میرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا" ، خرد گردم.
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که....
زندگی نام دارد !!!...
