تبليغاتX

در برابر خدا

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز  
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،
                 بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد ،
  یا لااقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید 
                 و مرا در خود فرو بلعد.

اما.....نه ،

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را.
من یک "متوسط" بیچاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نیز "باشم و زندگی کنم" .
نه ، باشم و زنده بمانم.
 
و در این "وادی حیرت" پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم.
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش ...
خاموش می میرد و آرزو های سبز در دلش می پژمرد ،

در برزخ شوم این "پیدای زشت"
و آن "ناپیدای زیبا" ، خرد گردم.

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست.
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که....

زندگی نام دارد !!!...

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 21:15  توسط ریحانه  |