باز محرم اومد...باز صدای دسته ها و هئیت ها پیچیده تو کوچه ها....
بازم صدای سنج و طبل می پیچه توی خیابونا ....توی دل آدمها...
چشمهام رو می بندم...چند تا ستاره میاد جلو چشمام...سعی می کنم بشمرمشون...زیادن...نمی تونم...!!!!
دلم می خواد وقتی چشمام رو باز می کنم...اینجا نباشم....کجا باشم؟؟؟؟
دوره و اطرافم رو که نگاه می کنم...همه دارن اشک میریزن.....یکی زانوهاشو بغل گرفته...یکی چادرش رو کشیده روی سرش...هر کی تو حال خودشه...
چشمهام رو دوباره می بندم....دوباره ستاره ها...نمی تونم بشمرمشون...
یه قطره اشک....می خوام اینجا نباشم...کاش می شد..منم اونجا بودم.... منم میرفتم پیش ستاره ها...
بوی خاک و خون می یاد....وقتی محرم می رسه...دوباره تمام اون آرزوها میاد جلو چشمام...تمام اون دوران کودکی...شمع هایی که نگران خاموش شدنشون بودم....
اما حالا....ستاره ها...دلم می خواد بشمرم و ببینم که چندتان... ولی نمی شه...زیادن آخه...
به عزاداریا و مداحیا که گوش می دم...اشک تو چشمام حلقه می زنه...ولی فقط توی چشمهام....نه بیشتر... ...یه گلوله سربی انگار که تو گلوم گیر کرده و نمی خواد رهام کنه...
به خودم میگم: ...کاش گریه کنم....!!!!
کسی که داره مداحی می کنه ...میگه : ایشالا دست پر از این مجلس بری بیرون....مگه گریه کردم...؟؟!!
دوباره چشمهام رو می بندم....بازم میان جلو چشمام....
یه قطره اشک...پس اونقدر ها هم دست خالی نیستم...
صدای گریه میاد...صدای سینه زنی...یاد کوچه ها و دسته ها میفتم...صدای سنچ و طبل و زنجیر ......صدای محرم....بوی کربلا....بوی خون و خاک و دود اسفند....
به کربلا فکر می کنم....می گم...اگه اینجا نبودم...دلم می خواست...میرفتم اونجا....کاش میشد وقتی چشمام رو می بستم...دیگه ستاره ها نبودن و وقتی که باز می کردم..می دیدیم که رفتم کربلا.....
دوباره به صدای مداح گوش می دم...داره از اونجا میگه....شبه...همه جا تاریکه...نفسا تو سینه ها حبس شده و بیرون نمیاد....صدای سینه زنی....مداح میگه: اونایی که جوون دارین...پدرایی که اولاد پسر دارین...شما هایی که پدر دارین....قدر همو بدونید...پدرا تا پسراشون بچن می بوسنشون..ولی بزرگ که میشن....پدر دیگه پسرشو نمی بوسه ...روش نمیشه....میگه اشکال نداره میزارم شب دامادیش می بوسمش...ولی حسین چی؟؟؟....می گه...پاشو بابا ... تو که جلو من پاتو دراز نمی کردی......دست زینب میاد رو شونه هاش.....
چشمها گریونه....مداح میگه: شب تاره....
چه خوب میگه.. .چقدر قشنگ حال دلا رو می دونه.....
چه خوب می دونه که دلا چاره ندارن....هیچ کس نمی دونه....چرا؟؟؟؟...منم نمی دونم....ولی ای کاش میشد...که بدونم....چشمهام رو میبندم...شاید راه حل پیدا کنم....نمی دونم...!!!.
مراسم داره تموم میشه...دعا می کنم...برای همه....خودم؟؟!!!...نمی دونم چی می خوام....فقط می گم...کمکم کن...
چشمهام رو دوباره می بندم...ستاره ها هستن...میشه چندتاشون رو شمرد...ولی....تا می خوام بشمرمشون....
قطره های اشک...پشت سر هم...ستاره ها تار میشن....نمی تونم بشمرمشون...!!!
احساس می کنم که دیگه گلوله ی سربی رفته...رهام کرده....
می خوام به کربلا فکر کنم...تو این لحظه های آخر...به حسین و بچه هاش...
دارن دعای امن یجیب رو می خونن....دعا می کنم...
کم کم باید از کربلا خداحافظی کنم...
می گم: حسین جان ممنونتم....قطره های اشک رها شدن...
ستاره ها هنوز هستن...
ــــــــ
