تبليغاتX

در برابر خدا

زخم شب مي شد كبود.

در بياباني كه من بودم

نه پر مرغي هواي صاف را مي سود

نه صداي پاي من همچون دگر شب ها

ضربه اي به ضربه مي افزود.

 

تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،

با خود آوردم ز راهي دور

سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.

ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند

از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

 

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.

نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش

نه خيال رفته ها مي داد آزارم.

ليك پندارم، پس ديوار

نقش هاي تيره مي انگيخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن مي ريخت.

 

تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش

بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:

حسرتي با حيرتي آميخت.

 

 

سلام

فکر می کنم به جز امروز دیگه وقت کافی تا چند هفته ی دیگه نداشته باشم که بتونم آپ کنم...

و به خاطراینکه ۱۱ آذر تولد وبلاگمه (به قول وبلاگ نویسا)...من مجبورم امروز تولدش رو جشن بگیرم، یعنی چند روز زودتر...چیز دیگه ای ندارم برای گفتن...ایشالا که خوشتون بیاد... فقط اینکه اینم آخرین نقاشیم به مناسبت تولد وبلاگم....

در پناه حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 0:10  توسط ریحانه  |