کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم:
برزگر پیراهنی بر چوب ، روی خرمن اش آویخت
دشت بان ، بیرون کلبه، سایبان چشم های اش کرد دست اش را و با خود گفت:
"هه ! چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد؟"
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند
گاریه خردی گذشت ، ارابه ران پیر با خود گفت:
"هه ! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟ "
ماهی دریا شدم نی زار غوکان غمگین را تا خلیج دور پیمودم.
مرغ دریائی غریوی سخت کرد از ساحل متروک
مرد قایق چی کنار قایق اش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت :
" هه ! چه خاصیت که آدم ماهی ی ولگرد دریائی خموش و سرد باشد؟ "
.......
کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی دریا شدم بر آب های تیره راندم.
دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز ، گشتم.
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود ، افسانه خواندم بازگشتم.
خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم
خانه ی جادوگران را در زدم،طرفی نبستم.
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بی هوده جستم
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم......
که دارم از پس تکه ابرهای نمودین خویش سر می زنم.
طلوع خود را می نگرم
و خود را ، به نرمی و رضایت
غرق لذت و امید ،
تسلیم او می کنم.
او که مرا در خود می مکد
و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم !
نسیم امید بر چهره ام می وزد و من ،
در نشئه ی مطبوع نیست شدن هایم ،
غرقه در شکر و اشک ،
در انتظار آنم که از آن پر شوم .
احساس می کنم که آنچه اکنون در من می جوشد ،
سراپایم را فرا می گیرد ،
تمام "هستن"م را لبریز می کند.
همه ی لکه هایی را که از اثر انگشت ها ی طبیعت
بر دیوارهای "بودن "م مانده بود ، می زداید.
مرا در خود می شوید.
دیگرم می سازد و من ،
گرم این لذت درد آمیز تولد خویش ،
ساکت مانده ام.
اما نمی دانی !
این که در من فرا می رسد به عظمت همه ی این هستی است ،
چه می گویم ؟
به عظمت ابدیت است .
به عظمت مطلق است و به هراس بی کرانگی !
سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را
و "بودن " من ،
این قفس تنگ و ناتوان ،
گنجایش آن را ندارد.
احساس می کنم که در خود فرو می شکنم ،
نمی دانم چیست ؟ اما بی تابم .
آن چه در من می جوشد،
چنان بی قرارم کرده است ،
چنان قلبم را می فشرد
که احساس می کنم یک انفجار چیست.
احتضار را به طور مداوم در خویش می یابم....

وقتی او تمام شد............... من آغز شدم.
و چه سخت است ......................... تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است................... مثل تنها مردن است
.
از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ،
رنج زای گسترده ای .
در هراس دم می زنم .
در بی قراری زندگی می کنم .
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است .
این حوران زیبا و غلمان رعنا
همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند ،
اما خود من بی پاسخ مانده ام .
هیچ کس ، هیچ چیز
در این جا "به خود " هیچ نیست .
" بودن من " بی مخاطب مانده است .
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .
" تو قلب بیگانه را می شناسی که خود
در سرزمین وجود بیگانه بوده ای "
" کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم " !
دردم درد " بی کسی " بود......

پروانه وارم کن که دیگر تحمل دوریت ندارم......
زودتر بیاااااااا