تبليغاتX

در برابر خدا

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم:
خارکن با پشته ی خارش به راه افتاد
عابری خاموش ، در راه غبار آلوده با خود گفت:
"هه ! چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد!"

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم:
برزگر پیراهنی بر چوب ، روی خرمن اش آویخت
دشت بان ، بیرون کلبه، سایبان چشم های اش کرد دست اش را و با خود گفت:
"هه ! چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد؟"

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:
کودکان در دشت بانگی شادمان کردند
گاریه خردی گذشت ، ارابه ران پیر با خود گفت:
"هه ! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟ "

ماهی دریا شدم نی زار غوکان غمگین را تا خلیج دور پیمودم.
مرغ دریائی غریوی سخت کرد از ساحل متروک
مرد قایق چی کنار قایق اش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت :
" هه ! چه خاصیت که آدم ماهی ی ولگرد دریائی خموش و سرد باشد؟ "

.......

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم
سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم
آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم
ماهی دریا شدم بر آب های تیره راندم.

دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز ، گشتم.
هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم
مرغ قاف افسانه بود ، افسانه خواندم بازگشتم.

خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم
خانه ی جادوگران را در زدم،طرفی نبستم.
مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بی هوده جستم
پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 12:31  توسط ریحانه  | 

من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم

که دارم از پس تکه ابرهای نمودین خویش سر می زنم.

طلوع خود را می نگرم

و خود را ، به نرمی و رضایت

غرق لذت و امید ،

تسلیم او می کنم.

او که مرا در خود می مکد

و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم !

نسیم امید بر چهره ام می وزد و من ،

در نشئه ی مطبوع نیست شدن هایم ،

غرقه در شکر و اشک ،

در انتظار آنم  که از آن پر شوم .

احساس می کنم که آنچه اکنون در من می جوشد ،

سراپایم را فرا می گیرد ،

تمام "هستن"م را لبریز می کند.

همه ی لکه هایی را که از اثر انگشت ها ی طبیعت

بر دیوارهای "بودن "م مانده بود ، می زداید.

مرا در خود می شوید.

دیگرم می سازد و من ،

گرم این لذت درد آمیز تولد خویش ،

ساکت مانده ام.

اما نمی دانی !

این که در من فرا می رسد به عظمت همه ی این هستی است ،

چه می گویم ؟

به عظمت ابدیت است .

به عظمت مطلق است و به هراس بی کرانگی !

سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را

و "بودن " من ،

این قفس تنگ و ناتوان ،

گنجایش آن را ندارد.

احساس می کنم که در خود فرو می شکنم ،

نمی دانم چیست ؟ اما بی تابم .

آن چه در من می جوشد،

چنان بی قرارم کرده است ،

چنان قلبم را می فشرد

که احساس می کنم یک انفجار چیست.

احتضار را به طور مداوم در خویش می یابم....

وقتی او تمام شد............... من آغز شدم.

         و چه سخت است ......................... تنها متولد شدن

                    مثل تنها زندگی کردن است................... مثل تنها مردن است

.                          

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:8  توسط ریحانه  | 

پروردگارم ، مهربان من ،

از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش!

               در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

                                  و هر زمزمه ای بانگ عزایی

                                                 و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ،

                                                                رنج زای گسترده ای .

در هراس دم می زنم .

              در بی قراری زندگی می کنم .

                           و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است .

 

  این حوران زیبا و غلمان رعنا

                   همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند ،

                                      اما خود من بی پاسخ مانده ام .

هیچ کس ، هیچ چیز

         در این جا "به خود " هیچ نیست .

                         " بودن من " بی مخاطب مانده است .

 من در این بهشت ،

        همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم .

                       " تو قلب بیگانه را می شناسی که خود

                                        در سرزمین وجود بیگانه بوده ای "

 

" کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم " !

                           دردم درد " بی کسی " بود......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 6:59  توسط ریحانه  | 

بسم رب المهدی و بسم رب المنتظر
 
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت اید؟

گفتم: سراغ گلی را می جویم. می شناسی اش؟؟؟

گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟

گفتم: به دنبال زیباترینم.

گفت: گل سرخ را می گویی؟

گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.

گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟

گفتم: خوشتر از ان بوی دیگری نمی شناسم.

گفت: از یاس می گویی؟

گفتم: سپید تر از ان نیز نمی دانم.

گفت: در کدامین گلستان می روید؟

گفتم: در ان صحرا گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید.

به ناگاه دیدم پروانه,

مستانه بی قرار شده است.


بی تاب تر از من ناارامی می کند.........

از این گل و ان بوته,

سراغش را می جوید.......


گفت: اسمش چیست که اینگونه از ادمیان دل برده است؟

گفتم به زیبایی نامش ندیدم.

گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟

به ناگاه دیدم پروانه,

توان سخن گفتن ندارد.


بالهایش به روشنی شمع می درخشید.

گویی شعله از درون,

وجودش را به التهاب دراورده بود.


توان رفتن نداشت... به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد.......

اری....

او گل نرگس را یافته بود. شراره های وجودش خبر از ان گل زیبا می داد........

اینک دوباره من ماندم و این نام اشنا و غریب.......

 

در صحراهای غربت, تا ادینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام,
 
 تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار اشنایت قدم گذارم.......
 
مهدی جان.....

پروانه وارم کن که دیگر تحمل دوریت ندارم......


مولای من......

می دانم که لحظه دیدار نزدیک است.......

اما دیگر توان ثانیه ها را ندارم.......

می دانم که چیزی به پایان راه نمانده است.......

اما دیگر توان رفتن ندارم.......

می دانم که تا سپیده دم وصال

,طلوع و غروبی چند, باقی نمانده است........


اما دیگر تاب سرخی غروب را ندارم........

از این رنگ رنگ پروانه های دروغین خسته شده ام.......

از ادینه های سراب گونه ی بی وصال به ستوه امده ام........

دیگر توان رفتن ندارم.......

زودتر بیاااااااا


گل نرگس بیااااااااااا
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 7:36  توسط ریحانه  |