تبليغاتX

در برابر خدا

نمی دونم.....

 این دفعه اومدم نه برای سلام بلکه برای خداحافظی البته نه برای همیشه برای یه مدت کوتاه...

نمی دونم چطوری شد ولی در هر صورت خدا مارو طلبید تا این دفعه نه به واسطه ی این وبلاگ بلکه درست روبروی خودش قرار بگیرم و ...

هیچی به ذهنم نمیاد تا بنویسم ، احساسمو؟ کجا میرم؟ خوابم؟ بیدارم؟ دارم هذیون میگم؟ نمی دونم؟....
 فقط یه چیز میدونم دارم میرم .... دارم میرم پیش خودش... خود خدا....

                                       در برابر خدا

  خوبی  ، بدی ، هر چی دیدید حلالم کنید..... حلال نکنید میکشمتونا

فقط یه دعا بکنید که خدا قبولمون داشته باشه .... همین..
از همه ی دوستای گلم که تا این لحظه منو وبلاگمو فراموش نکردن ممنونم و همیشه همراهم بودن و با نظرای خوب و قشنگشون به من دلگرمی دادن ..از جمله  :

حورای گلم که همیشه دوست داشتنی ترین نظر رو میداد (انگار دارم میرم دیگه برنگردم... حورا نخند...بزار برگردم نشونت میدم   که اشتیباس نه؟؟؟ این بحث خصوصی بود بین منو حورا .....)  ، شادی عزیزم( با اینکه بعضی وقتا کم لطفی میکرد ولی  یه دختر به تمام معناست و همیشه مدافع حقوق خانومها) ، سرابی که همیشه کمکم میکرد تا بتونم یه وبلاگ خوب داشته باشم ، سرگردونی که نمی دونم بالاخره از این سردرگمی در اومد یا نه ( و من برای همه دعا میکنم تا هیچ کس سردرگم نمونه...)
باروون عزیز ( که اونم رفت و جاشو داد به یه کس دیگه) ، آقای محمد رضا احمدی که همیشه همراهیم میکرد ، گرگ مهربون که می اومد تو وبلاگ با حورا دعوا میکرد
و همه دوستای گلم که مجال گفتن نیست....              از همتون ممنون 
  
آوای محزون خویش را زیر لب زمزمه می کردم ؛

 آهسته ...چنان که گوش های زشت شب نشنوند ؛

نرم... آنچنان که آنها که در دامن شب بخوابی خوش فرورفته اند بیدار نگردند .

 آوایم چنان غریب و حسرت آلود و هراسان بود

 که به ترانه غمگین دختری تنها میمانست

که در خانه دور افتاده خویش.... در قلب باغستانی خلوت ......

کنار پنجره نیمه باز اتاقش نشسته است ....

و میخواند و چشم براه کسی است که هرگز نخواهد آمد...

 
کویردکتر شریعتی

جمعه  ۱:۴۶ بامداد 

  
تقدیم با احترام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 16:21  توسط ریحانه  | 

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد!

این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتشین است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!

من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها....

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد...!

در راه زندگی ،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 11:58  توسط ریحانه  |