تبليغاتX

در برابر خدا

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم تنهایی من گوش کنید

قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سور نگفتی تا کی؟

سوختم  سوختم  این راز نهفتنی تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کوئی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته ، دیوانه ی رویی بودیم

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ گرفتار نداشت

اول آن کس که گرفتارش شد من بودم

باعث گرمی بازارش شد من بودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 13:9  توسط ریحانه  | 

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخن گوی توام
من در این تاریکی  من  در این تیره شب جانفرسا           
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من  
گیسوان تو شب بی پایان     جنگل عطر آلود
شکن گیسوی تو    موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی     از شط گیسوی مواج تو 
من  بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه  ،  
همه ی عمر سفر می کردم
چشم من  چشمه ی زاینده ی اشک  ،  گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب  ،   در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب   شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیر تر است
تلخی سرد کدورت در تو      پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران        راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران باران    شیشه ی پنجره را باران شست 
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست  ؟
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و  ندایی که به من می گوید :
گرچه شب تاریک است   دل قوی دار سحر نزدیک است
تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه از آن پاک تری
تو بهاری ؟ نه  بهاران از توست
از تو می گیرد وام  هر بهار این همه زیبایی را
زنگی از تو مرگم از توست  سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم  و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را!  صبح دمید!
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید:

"زندگی رویا نیست   زندگی زیبایی است
می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 11:39  توسط ریحانه  |