ماهی آزاد
در تنگنای آب
لختی نفس تاره می کنم
سنگین از بار هزار دُر سرخُ سفید
که امانت به من سپرده اند
تا به سلامت
به میعادگاه برسانمشان!
تنم زخمی هزار تیغه ی سنگ
و بالهایم نخ نمای صد آبشار تند
نیمی از من مانده است
و نیمی از راه!
این سفر برخلاف
این رنج شیرین
برای تکرار هزار باره ی خود...
این تکرار بی معنی که نه قبلش را پرسیده ام
و نه بعدش را!
ماهی آزاد آفریده یی خدایا مگر؟
حسین پناهی


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
بازم محرم اومد...
چهار روز گذشته و من دیر اومدم...
یه سال دیگه گذشت و دوباره همه عاشقای حسین به تکاپو افتادن ، دوباره محرم با همه قشنگیاش از راه رسید...چند هزار سال می گذره ولی هر چه قدر که بیشتر می ریم جلو بیشتر جلوه های کربلا رو درک می کنیم و می بینیم.
چقدر دلم برای دسته ها ، برای اسفندی که دود می کردن ، برای گوسفندی که خونش خیابونا رو می گرفت برای سینه زنی ها برای علم بلند کردنا برای تبل زدنا و عزاداریا تنگ شده ...
الان دو ساله که از اینا دورم ولی اینجا هم برای خودش جذابیتهایی رو داره ولی هیچ وقت نمی تونه جای اون همه چیز رو تو وطنم بگیره...
تا وقتی بچه بودم همیشه محرم و عاشورا تاسوعا به خاطر اینکه می رفتم پیش دوستام برام قشنگ بود، همیشه آرزو داشتم منم یه مرد می شدم و میرفتم تو دسته کنار بابام زنجیر میزدم...همیشه دوست داشتم که برم تو قسمت مردونه و با مردا سینه زنی کنم.... یادم می یاد اون موقع ها که دسته ها از هئیت های اطراف می اومدن سمت مسجد ما سریع با بچه ها مرفتیم پایین تا ببینیمشون...دسته ها پشت سر هم ردیف می شدن و به ترتیب می اومدن جلوی در مسجد عزاداری و سینه زنی می کردن ،یه نفرم اون وسط گوسفند قربونی می کرد و یکی دیگه اسفند دود می کرد وبعد می رفتن تو و نوبت به دسته ی بعدی می رسید....وقتی یه دسته می رفت تو ما دوباره با بجه ها می رفتیم بالا و از دیوار آویزون می شدیم و پایین رو نگاه می کردیم...چقدر اون موقع باید دعوای این و اون رو که می گفتن نکن بچه جون زشته بشین سر جات رو تحمل می کردیم.
دسته ها می اومدن تو مسجد...اون موقع بود که هیجانم به اوج می رسید...وقتی صدای تبل و سنج و زنجیر می پیچید توی فضای مسجد همه با هم می رفتیم تا صحرای کربلا ...اون موقع بود که همه علی اصغر و رقیه رو می دیدن و برای لبای تشنه ی حسین اشک می ریختن...
کم کم که بزرگ تر شدم یادم دادن که بشینم سر جام و آروم آروم برای خودم اشک بریزم یادم دادن که برم تا کربلا ،برم دم خیمه ی حضرت زینب ، برم پیش حسین...اما من بازم آرزو داشتم که خدا توی محرم منو یه مرد می کرد تا منم برای حسینم زنجیر بزم...
شام غریبان که می شد با بچه ها می رفتیم یه عالمه شمع می خریدیم و به بچه های کوچیکتر از خودمونم می دادیم...همه با هم راه می افتادیم و می رفتیم به سمت مسجد "ثامن الائمه"...مردا جلو می رفتن و ما بچه ها کنار مادرامون عقب آروم آروم دنبالشون می رفتیم...هر چند قدمی که می رفتن می ایستادن و سینه میزدن و دوباره راه می افتادن...تو بچگی شام غریبان برام یه بازی بود...دم مسجد ثامن که می رسیدیم با بچه ها شمع ها مونو میزاشتیم رو زمین و دورش حلقه میزدیم تا باد نیاد و خاموشش کنه...اما بعد که بزرگ شدم همه چی رو یاد گرفتم فهمیدم که شام غریبان برای چیه ، برای چی شمع روشن می کردیم و باز هم مثل بچگی مراقب بودم تا شمعم خاموش نشه...
محرم با همه خوبیهاش با همه قشنگیهاش تموم می شد و می رفت ولی عاشقاش هیچ وقت در نبودش غصه نمی خوردن چون اونها پرده ی کربلا رو اول و آخر زندگیشون قرار دادن...یکی از معلمامون می گه اگه سال رو با صحنه ی کربلا شروع کنید و با اون تمومش کنید یعنی اونو سر مشق خودتون بزارید هیچ وقت راه رو گم نمی کنید...
منم دارم سعی می کنم تا این کار رو انجام بدم،تا بتونم راهم رو پیدا کنم البته اگه حسین و علی اصغر و رقیه و همه ی سازنده های صحرای کربلا تو این راه کمکم کنن...
ایشالا این محرم براتون محرم پر باری باشه مخصوصا شمایی که بین همه ی این زیبایی ها قرار داری ...ما رو از دعای خیرتون فرامش نکنین...
یا حسین

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوئیم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره ، گل نم بزنیم
آسمان ها را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت برویم
وقیحانه در این تاریکی می رانند شبروان مست بی هیچ پروایی
و در سوسوی این آتش دمی دستی به شب داریم
چه بی پرواست این آتش
و با پروا دل خاموش ما امشب
و رنگ شب دل هر مرده ای را یاد خواهد کرد
ولی افسوس زین مرده صفت یاران
که قدر شب نمی دانند و همچون سنگ خاموشند
و آتش باز دیریست که در خواب است
دل باران ولی بیدار
بباید آذرخشی بود در این زندان بی دیوار
بباید بی درنگ افزود بر دیوار این زندان
چه سرد است این دل خاموش
چه غمگین است شب بی جوش
و مظلومک در این تاریکی بی سوز، بی یاد است
شباهنگام می سوزانم من امشب دل این کنده را بر بام
که باشد سیمرغ خسته را فرجام
کجا در راه باز ماندی
دل یک عاشق خاموش در این شب باز بیدار است
ببین ای دوست،آخرین چوب وجودم را ببین ای یار
که در تاریکی این شب تو را با زجر می خواند
مرا از بطن شب در یاب
شبم را بر سحر بسپار

از یه دوست بزرگ:سراب
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد
شب که آوایی نمی آید از درون خامش نی زارهای آب گیر ژرف
من امید روشن ام را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد
شب که می خواند کسی نومید من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی که بام خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ من ز راه گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله ی زنجیر دستانم که می پوسد
من سرگذشت یاس ام و امید با سرگذشت خویش
می مردم از عطش آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم
می خواستم به نیمه شب آتش
خورشید شعله زن به در آمد چنان که من
گفتم:دو دست به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشت خویش:
من سرگذشت یاس ام و امید
