تبليغاتX

در برابر خدا

 

روز میلاد من...

 

چون امروزی از مادر زاده شدم.

مثل امروزی ، بیست سال پیش ، سکوت ..

مرا در آغوش این هستی پر فریاد و نزاع و جدال گذاشت.

تا امروز بیست بار دور خورشید گشته ام...

نمی دانم ماه چند بار گرد من گشته است ..

اما هنوز اسرار نور را نیافته ام..

و زوایای تاریکی را نشناخته ام..

بیست سال است که دست زمان مرا چون کلمه ای

در کتاب شگرف و مهیب این جهان نگاشته است..

اکنون کلمه ای هستم مبهم، پوشیده معنا...

گاهی به عدم می مانم..

 و گاهی به وجود...

امروز معنای روزگار گذشته ام پیش چشمم تجسم می یابد..

در آن می نگرم...

مثل آیینه ی زنگار گرفته ای است

که جز چهره رنگ پریده سالیان عمر..

در آن پیدا نیست..

و تصویر آرزوها و رویاها

و خواسته هایی که مثل چهره پیر مردان..

بر آن چروک افتاده است..

بعد چشم می بندم..

بار دیگر در آن می نگرم..

از رنج درون می پرسم ..

اما لال است و سخن نمی گوید..

رنج اگر سخن بگوید..

بسی شیرین تر از شادی است...

..

در بیست سال رفته..

بسیار دوست داشتم آنچه را مردمان بد می داشتند...

و بد می داشتم آنچه آنان می پسندیدند...

آنچه را در کودکی دوست می داشتم

 هنوز هم دوست می دارم...

و آنچه اکنون دوست دارم

تا آخر این زندگی دوست خواهم داشت...

...

و عشق...

عشق همه ی آن چیزی است که بدست آورده ام...

و هیچ کس نمی تواند..

مرا با آن بیگانه کند...

..

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 23:12  توسط ریحانه  | 

 

دنبال یه بهونه برای یادی دوباره...!

...

برخیز...چشم دل بازکن 

 رها باش.. رها باش..

بخوان ...یا مقلب القلوب و الابصار....

که نفس های شب ..نه به ماه...نه به سال..نه به روز...نه به شب..

که به همین ثانیه ها بند است...

....

 عیده ...تو حسش کردی؟

من بوی عیدو حس نکردم...

اما یکی گفته...که دلا باید سبز باشه...

دل من سبزه...

از حظورت...

لبریزم از تو...

تو یادم دادی تا لبریز بشم از عشقت...

اوج بگیرم...

...

فقط اومدم تا بگم...

عیدت مبارک..

....

نیومدنی نیست..

خداحافظی؟!!!

...

شاید تا عید دیگه...!

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:38  توسط ریحانه  | 

این بار آمدم نه برای سلامی دوباره
و شاید نه برای بدرود ...

تمام كه شدم
تازه فهمیدم
تمام طول تباهیم را به تماشا نشسته بودم
راهی به رهایی می‌جستم...
كدام راه؟
نمی‌دانستم...

اکنون ایستادم ..
ایستادم به انتظار جاده ای که پایانش ناپیداست..
شاید کمی خسته...شاید کمی تنها...
اما نه..
اینبار به تباهی نمی نگرم...
اینبار تنها نیستم...
می دانم...وجودت را...
بودنت را می دانم..
کجای این راه ایستادی تا دوباره بگیری
تمامی آن چه را که به من تعلق دارد؟
کنار آن تک درخت پیردر میان این کویر؟ 
یا کنار آن کوه بلند ؟
در کدامین جاده به انتظار دستانی سرد نشسته ای؟
من اما....
کجای این جاده ایستادم؟
می دانم...بودنم را می دانم..
از پیچ و تاب شب های گره خورده ای می آیم..
از کمی بودن...
بودنی با رویش این ساقه ها ...
که اگر نبود...نمیدانم...
در کدامین چاه...
در کدامین گور...
اکنون آرمیده بودم....!

ازسفری به انتهای شب باز میگردم..
شبهای پر التهاب رسیدن ....
رسیدنی به اوج...به شور..به نور..

بدرود شبهای سرد و تاریک
بدرود بر شما که دیگر شبهایم چون خورشید می درخشند...

بدرود مسیر خاک گرفته ی بی پایان
بدرود که دیگر مسیر من چون خیسی چشمانم بارانی است..

بدرود به تمام خاطرات کهنه ام
که بوی  غروبی تلخ در سراسرش نهفته است..

یک لحظه ..
لحظه ی یک اوج..
تمام هستی ام گرفته شد...

با تو بدرود می گویم ای تندیس انتظار من ....
من رسیده ام به اوج خود..
به لحظه ی پریدنم...

می گشایم پر را..
تا رسم به مستی ام..
به هستی ام..
زندگی از آن ماست...
ای سپیده ی نیاز من....

 

تمام شد.....
یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 17:45  توسط ریحانه  | 

باز دوباره سلام
نه ، نمی گویم تمام معنی خود را به تو
و نمی گویم کتاب لحظه هایم معنی تکرار تنهایی ام است
و تو ...
چیزی مپرس از اینکه شب هایم چرا اینقدر سرد و تیره است

مپرس از انتهای قلبی یخ زده
که من هرگز نخواهم گفت در آنجا چه باقی مانده است
باز دوباره سلام
گرچه در اوج خداحافظی ام
باز دوباره سلام

بهار تازه نزدیک است و فردا رویش لبخند ماست
چرا با تو نباید خنده را تفسیر دیگر کرد ؟
چرا باید میانه را به دل تنگی سپرد ؟
یا باید برای حرف های تازه دنبال بهانه گشت ؟
چرا بی اعتنا باید به احساس تر باران
خیال جاده ها را کشت
و تنها گفت از بی رحمی پایان ؟

من از یک چیز می ترسم
از اینکه در ته فرسودگی هایی که می پوسند
دچار ازدحام خاطراتی کهنه
هجوم لشگر " من چه ساده بودم " ها شویم

یا از اینکه بگویی یا بگویم از میان حرف هامان ابتدایی نیست
تنها هرچه می گوییم از سمت نهایت ها ست
باز دوباره سلام
زمان ،وقتی برای گفتن بسیار در دل های من یا تو

زمین جایی برای ما شدن ها نیست

بیا تنها فقط تنهایی ات را باز گو
"
کمی آهسته تر تا خوب دریابم "
که تقسیم میان ما فقط از جنس تنهایی ست

بهار تازه نزدیک است
کمی باور فقط باید
غرور سنگ پابرجا ست
ولی یک کوشش آبی توان دارد که قلب سنگ بشکافد
زمین خشک محتاج است
ابر بی منت، ولی باران برایش هدیه می آرد
کمی باور فقط باید
برای این همه بارش
برای مستی از پرواز در اوج سپیدی ها
گوش کن ...
هر جا سلامی ساده ای از جنس تنهایی ست...چشم بگشا

هر کجا یک سفره گسترده ،در او نان و پنیر و مهربانی است
صبر کن ...
هر جا که باشی آسمان میعادگاه چشم های بی شماری

جستجو کن !
هر کجا هر چهره ای معنای حسی جاودانی است

کمی باور فقط باید

کمی باور...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 21:30  توسط ریحانه  | 


درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده ی صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک "دلم میخواست " میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ای
کاش آ
ینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب...!
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازاین شبهای بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد

دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است
اما من ...
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد

دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک 
می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این ‌آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد

بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم 


                                                             

                                                                 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:5  توسط ریحانه  |